ای گل نرگس بیا...
با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم
و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم
عشق تو با سرشتمان عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بوداما
اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان وقتی تو بیایی...

همه پيش از آنكه نگاه مهر گستر و دستهاي عاطفه تو را توصيف كنند
شمشير تو را نشانمان دادند
آري براي اينكه گل ها و نهال ها رشد كند بايد علف هاي هرز را وجين كرد و اين جز با داسي برنده و سهمگين ممكن نيست
آري براي اينكه مظلومان تاريخ نفسي به راحتي بكشند بايد پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاك ماليد
آري براي اينكه عدالت بر كرسي بنشيند هرچه سرير ستم آلوده سلطنت را بايد واژگون كرد و به دست نابودي سپرد
و اينها همه همان معجزي است كه تنها از دست تو بر مي ايد و تنها با دست تو محق مي شود
پس بيا ...
بيا اي گل نرگس...
